اکرم(ص) يا معاد کافر باشد… و دوم کفري است که به طريق استلزام باشد، مانند اينکه برخي از ضروريات اسلامي و يا متواترات از پيامبر اکرم(ص) را منکر گردد؛ مانند:قول به جبر، تفويض، ثبوت زمان و مکان، قدم قرآن و…
اگر به ملازمه هر يک از اين اقوال با انکار خدا و رسول(ص) تصريح بنمايد يا به آن اعتقاد داشته باشد، کافر است و حکم مرتدّ فطري را دارد، ولي چنانکه از روي شبهه اي به آنان باور داشته باشد توبه داده مي شود…”186 صرف نظر از درستي يا نادرستي همه آنچه در اين عبارات از ايشان نقل شد، اين نکته در سخن ايشان هست که موجبات ارتداد همه در عرض هم نيستند، بلکه برخي از آنها از باب ملازمه داشتن با برخي ديگر است که موجب کفر يا ارتداد مي شوند.
ضروري دين هر امري است که انکار آن در مرحله واقع ملازم با انکار توحيد يا اصل رسالت پيامبر اکرم(ص) است.
ادلّه اي که براي اثبات موضوعيت استقلالي انکار ضروري دين در تحقّق ارتداد اقامه شده به ترتيب زير است:
1 – اسلام شرعاً و عرفاً عبارت است از مجموعه اي ويژه شامل معارف و احکام معيّن.187 ضروريات دين قطعاً جزيي از اين مجموعه است.بنابراين انکار هر يک از آنها به تنهايي کافي است تا نفي اسلام و خروج از آن را موجب شود. در موثّقه سماعه چنين اسلامي را در آنجا مجموعه اي از معارف و احکام ويژه معرفي نکرده است.در آن موثّقه، اسلام فقهي و حقوقي عبارت از اقرار به توحيد و تصديق پيامبر اکرم(ص) دانسته است.کسي از اسلام خارج مي گردد که يکي از اين دو شهادتين را از دست بدهد اما در صورتي که اين دو را داشته باشد در هر حال حکم به اسلام او مي شود.
2 – در آيات 150 و151 از سوره نساء خداوند متعال کساني را که به برخي از مجموعه اسلام ايمان مي آورند و برخي ديگر را منکراند، کافر ناميده است، منکر ضروري دين شمول اين آيات است:چرا که در حقيقت برخي از دين را قبول دارد و برخي ديگر را که همان ضروري مي باشد منکر است.بنابراين، برابر اطلاق آيه شريفه منکر ضروري، شرعاً کافر است و از اسلام خارج.188 در پاسخ به اين دليل نقل جملات قبل در آيه 150 کافي مي باشد.آن مجموعه اي که کفر به بعضي از آن در کافر بودن کافي است، در آيه شريفه مجموعه اسلام شامل جميع معارف و احکام نيست؛ بلکه مجموعه ايمان به خدا و پيامبران اوست.پيامبران مورد نظر نيز چون شخصاً تعيين نشده اند، ايمان سر بسته به همه آنهاست.بنابراين، آيه شريفه مي تواند همسو با مفاد موثّقه سماعه باشد که در آن براي صدق اسلام شهادتين يعني اقرار به خدا و رسول را کافي دانسته است.در اين آيات کسي را که از ميان خدا و رسولان او به برخي ايمان مي آورد و برخي را منکر است، کافر ناميده است.
3 – سومين دليل اجماع است.189 اين ادعا به اين معنا که فتواي جميع علما بر موجبيت استقلالي انکار ضروري دين نادرست به نظر مي آيد.
4 – گونه اي ديگر از ادعاي اجماع در مسأله اين است که گفته اند فقها بر کفر نواصب و خوارج تسالم دارند.آنان کيفر اين دو دسته را از آن رو فتوا داده اند که ضروري دين را منکر شده اند.در پاسخ گفته اند:”اوّلاً :چنان اطلاقي از سخن فقها به دست نمي آيد.ثانياً: معلوم نيست که استدلال به انکار ضروري در کفر نواصب و خوارج به عنوان دليل باشد، چرا که بر کفر آنان رواياتي وارد است.ثالثاً: آنچه از خوارج و نواصب صادر مي شود، با تصديق اجمالي رسالت پيامبر اکرم(ص) منافات دارد.190
حاصل اينکه هيچ يک از اين ادلّه توان اثبات آن مدعا را ندارند، بنابراين انکار ضروري تنها در صورتي که از سر جحد باشد، به اين معنا که با آگاهي از اينکه مورد انکار شده جزء دين يعني ما جاءَ بِهِ النَّبيُّ(ص) مي باشد، يا لااقل اتمام حجت و عدم جريان شبهه اي باشد، موجب کفر است.در اين صورت قهراً با تصديق ما جاءَ بِهِ النَّبيُّ(ص) که ملازم با تصديق رسول الله(ص) که در روايات بيان کننده اسلام آمده است، منافات خواهد داشت.در نتيجه انکار ضروري دين تنها در صورتي که ملازم با انکار رسالت باشد، موجب ارتداد است.چنين وضعيتي ويژه آنچه ضروري دين خوانده مي شود نخواهد بود، چنانکه اختصاصي به تلازم با انکار رسالت هم نمي تواند داشته باشد.اگر با انکار الوهيّت و توحيد هم ملازم باشد، موجب کفر است.
انکار الوهيّت و رسالت نيز اگر از سر جحد نباشد، مفهوم شرعي ارتداد محقّق نمي شود.وقتي انکار ضروري دين موضوعيت استقلالي ندارد در صورتي موجب کفر است که بالفعل موجبهاي استقلالي لازم را داشته باشد، يعني بتوان گفت حقيقتاً و بالفعل منکر خدا و رسول (ص) است.191

ج:انکار ضروري مذهب
آنچه که به اتفاق شيعيان، جزء دين اسلام است ضروري مذهب محسوب است مانند عدل الهي و امامت.192 ضرورت مذهب آن دسته از اموري که پيروان يک مذهب را از ساير مذاهب جدا مي کند. صاحب جواهر(ره) گفته است:”… انکار ضروري مذهب مانند نکاح متعه، براي اهل مذهب نيز، موجب ارتداد است.زيرا دين براي اهل مذهب آن مجموعه اي است که به آن باور دارد.”193 وي با استناد به معتبره محمد بن مسلم، احتمال مي دهد که انکار يکي از ائمه معصومين(ع) از سوي شيعه معتقد به او نيز موجب ارتداد گردد:”… قالَ: قُلتُ لَه: رَأَيتُ مَن جَحَدَ اِماماً مَنکُم ما حالُه؟ فقالَ: مَن جَحَدَ اِماماً مِنَ الاَئِمَّة وَ بَريءَ مِنهُ وَ مِن دينِهِ فَهُوَ کافِرٌ وَ مُرتَدٌّ عَنِ الاِسلامِ لِاَنَّ الاِمامَ منَ الله وَ دينُه وَ دينُ اللهِ مَن بَرِي ءَ مِن دينِ الله فَدَمُهُ مُباحٌ في تِلکَ الحالِة اِلّا اَن يَرجِعَ اَو يَتُوبَ اِلي اللهِ مِمّا قالَ”.194
اين نظريه، صحيح به نظر نمي رسد؛ زيرا ملاک مرتدّ اين نيست که کسي صرفاً از باور ديني خود، دست بردارد.معيار ارتداد حکم شرعي به کفر يا خروج از اسلام است،پس از اينکه شرعاً مسلمان بوده است.تعبير به جحود نشان دهنده اين است که صرف انکار ضروريات مذهب و مهم تر از همه ولايت ائمه معصومين(ع) به خودي خود موجب حکم شرعي فقهي به کفر و خروج از اسلام نيست، بلکه از باب ملازمه آن است با انکار دين خدا که همان رسالت رسول اکرم(ص) است.به علاوه، اگر دلالت روايت را بپذيريم، اختصاصي به مورد مرتدّ ندارد بلکه شامل هر کسي که چنين انکاري داشته باشد مي گردد؛ و در نتيجه بايد کفر فقهي مخالفان را هم ملتزم گرديم.اين التزام بجز مخالفت با فتواي مشهور بلکه معظّم فقها، با روايات فراوان و سيره قطعيه اماميه که متّصل به زمان معصومين(ع) است ناسازگار است.حکم به اسلام مخالفان از اين سيره و روايات195آشکار است.

گفتار دوم:موجبات ناشي از توهين به مقدّسات
در اين گفتار توهين به قرآن و همچنين توهين به پيامبر(ص) و ائمه معصومين(ع) مورد بررسي قرار مي گيرند.

الف:توهين به قرآن
اهانت به قرآن داراي اقسام ظاهري و باطني است.ولي برخي از اهانت هاي ظاهري است که بيشتر شبيه اهانت باطني است و به همين خاطر تنها افرادي که ذهن دقيق تري دارند را به خود جلب مي کند در حالي که از نظر قباحت بدتر از اهانت هاي ظاهري همه فهم است همانند اينکه آيات قرآن را زمان دار اعلام بکنند و بگويند زمان آن سپري شده است.
قرآن هم دعوت به منطق مي کند و هم خود عملکردي منطقي از خود نشان مي دهد.برخورد با چنين کتابي که همه را به مبارزه علمي دعوت مي نمايد اگر برخوردي اهانت آميز باشد جز نشانه پستي اهانت کننده و بي منطقي او چيز ديگري نخواهد بود.مطمئناً بالاترين ملاکي که مي تواند در تشخيص رتبه قباحت توهين به حساب آيد ارزش و جايگاه توهين شونده و همچنين نوع توهين است.اهانت ظاهري حرام است ولي اهانت باطني نه.حداقل مي توان گفت بسياري از اهانت هاي باطني داراي حکم حرمت نيستند.مثلاً اهانت ظاهري(لگد مال کردن، نجس نمودن)به قرآن حرام و جزو گناهان کبيره محسوب مي شود.و اگر اين اهانت موجب اهانت به اصل دين بشود باعث کفر و ارتداد شده و شخص اهانت کننده مرتدّ محسوب و قتل او واجب مي گردد.در حالي که اهانت باطني اين طور نيست.مثلاً نخواندن قرآن، عمل نکردن به آن و…، حکم ظاهري ندارد.شهيد دستغيب شيرازي در کتاب”گناهان کبيره” اهانت به قرآن را جزو گناهان کبيره آورده و مي فرمايند اگر اين اهانت منجر به اهانت به اصل دين شود و يا اهانت کننده اين اهانت خود را حلال شمارد،196 مرتدّ و کشتن او مباح مي گردد.بنابراين اهانت به قرآن حرام و احترام به آن واجب است.در کتاب”رساله توضيح المسائل”مراجع تقليد در قسمت”احکام نجاسات” آمده:
1 – احتياط واجب است که قرآن را به کافر ندهند و اگر در دست اوست در صورت امکان از او بگيرند.
2 – انداختن ورقي از قرآن يا چيزي که احترام آن واجب است به مستراح حرام و خارج کردن و شستن آن واجب است.
3 – نجس کردن خط و اوراق قرآن حرام است و لازم است فوراً آب کشيده شود.
به مسخره گرفتن قرآن مصاديق مختلفي دارد و حتي شامل برخي از کساني که با اعتقاد به جايگاه قرآن آن را قرائت مي کنند نيز مي شود و اينگونه نيست که اهانت به قرآن فقط در سوزاندن آن است بلکه اهانت به آن انحائي دارد.پس ما مسلمان ها همانطور که در برابر سوزاندن قرآن از خود عکس العمل نشان مي دهيم بايد در برابر عمل نشدن به احکام آن نيز عکس العمل شديدتري داشته باشيم.

ب:توهين به پيامبر(ص) و ائمه معصومين(ع)
از مرحوم علّامه حلي نقل شده که انداختن مصحف در قاذورات و هر کاري که بر خوار شمردن دين دلالت کند، موجب کفر است.197 شهيد ثاني(ره) در مسالک و شرح لمعه بر الحاق سبّ ساير انبياء(ع) به سبّ پيامبر اکرم(ص) در وجوب قتل چنين استدلال کرده است:”… رعايت ادب و احترام پيامبران(ع) از مواردي که ضرورتاً از اسلام اند، بنابراين دشنام آنان ارتداد است”.198 اما فقيهاني متأخرتر همانند صاحب جواهر(ره) مسأله سبّ پيامبر(ص) و ساير معصومين(ع) را آشکارا از مسأله ارتداد جدا ساخته اند و بر کساني که اين دو را به هم آميخته اند خرده گرفته اند.199 نگاهي به ادلّه مسأله سبّ نشان مي دهد که سبّ و ارتداد، دو موضوع مستقل شرعي اند که هر کدام احکام خاصّ خود را دارند.در صحيحه هشام بن سالم مي خوانيم:”…عَن اَبي عبدالله(ع) اَنَّهُ سُئِلَ عَمَّن شَتَم رسولَ اللهِ(ص) فَقال(ع): يَقتُلُه الاَدني فَالاَدني قَبلَ اَن يُرفَعَ اِلَي الاِمام” در صحيحه اي ديگر از او آمده است:”… قُلتُ لِاَبي عبداللهِ(ع):ما تَقُولُ مَن في رَجُل سَبّابَةٍ لِعَلّيٍ(ع):قالَ:فَقال لي:حَلالُ الدَّم وَ اللهِ لَولا اَن تَعُمَّ بِهِ بَريئاً، قالَ قلتُ: فما تقولُ في رَجُلٍ مؤذٍلَنا؟ قالَ: فيماذا؟ قلتُ: فيکَ يَذکُرُکَ قالَ:فَقالَ لي:لَهُ في عَليٍّ(ع) نصبٌ؟قلتُ:اِنَّه ليقولُ ذاکَ و يَظهَرهُ، قالَ:لا تَعَرَّض لَه”200
در نقل ديگري از اين روايت توضيحي درباره عبارت”تعمّ به بريئاً” آمده است.در آن نقل پس از اين عبارت آمده است:”… قالَ: قلتُ: لِاَيَّ شَي ءٍ تَعُمّ بِهِ بَريئاً؟ قالَ:يُقتَلُ مؤمنٌ بِکافرٍ وَ لَم يَزِد عَلي ذلِکَ”.201
چنانچه سبّ معصومين(ع) و به طور کلي هر گونه بي احترامي به مقدّسات ديني، اثبات کننده جحود و انکار در مفهوم ارتداد، نسبت به باور به خداوند متعال و پيامبر اکرم(ص) باشد، در اين صورت حکم به ارتداد مي شود.اما اينکه اين عناوين خود مستقلاً موضوع حکم به ارتداد باشند، چنين مطلبي از هيچ يک از منابع موجود بدست نمي آيد.امّا درباره استخفاف و سبک شماري دين، روايتي وجود دارد که ممکن است با تمسّک به آن اثبات موجبيت، ديگري مستقل از انکار خداوند متعال و رسول اکرم(ص) گمان رود.اين روايت که سنداً قابل اعتماد به نظر مي آيد202،گرچه درباره نماز وارد شده، اما در ذيل آن آمده است:”وَ اِذا وَقَعَ الاستِخفافُ وَقَعَ الکُفرُ”.استخفافي که در روايت موجب کفر دانسته شده، امري است همسو با جحود که همان انکار با علم يا اتمام حجت است، استخفاف

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید