ترويج آن عقايد را مغاير سعادت بشري و مخل صلاح و نظم جامعه اسلامي مي داند و آزادي کامل به آن نمي دهد.
در نظام اسلامي دين، صرفاً يک امر شخصي و به عنوان رابطه دروني فرد با معبود خويش به حساب نمي آيد، بلکه دين مجموعه عقايد و مباني فکري است که نظام جامعه اي را تشکيل مي دهد و آميخته اي از روابط فردي و ضوابط اجتماعي است.مخالفت با اصل دين و ترويج عقايد مغاير با آن در واقع لطمه زدن به بنيان جامعه و نظام حاکم و ضرر زدن به ديگران و بر خلاف مصالح جامعه است و تا حدي مي تواند مجاز باشد که مخل اين مصلحت نباشد.در رابطه با مسائل اجتماعي اسلام براي آزادي بيان احترام فراواني قائل است.از نظر اسلام مردم مي توانند در امور مربوط به جامعه و طرز اداره آن مشارکت نمايند.75
اعلاميه جهاني حقوق بشر(1948) در ماده 19 خود مقرر مي دارد:”هر کس حق آزادي عقيده و بيان دارد و اين حق مستلزم آن است که از داشتن عقيده بيم نداشته باشد و در دريافت و انتشار اطلاعات و افکار، به تمام وسايل ممکن، بدون ملاحظات آزاد باشد.”76
گفتار دوم:اصول آزادي عقيده در حقوق اسلام
در اين گفتار اصول آزادي عقيده در حقوق اسلام در دو قسمت آمده است که در قسمت “الف ” نفي اکراه در دين و در قسمت” ب” لزوم توجه به تحقيق در اصول اساسي دين مورد بررسي قرار مي گيرند.
الف:نفي اکراه در دين
در آيه 256 سوره بقره مي خوانيم:
“لا اِکراهَ فِي الدّينِ قَد تبََيّنَ الرُّشدُ مِنَ الغَيِّ فَمَن يَکفُر بِالطاغوت و يؤمِن بِالله فَقَد استَمسَکَ بِالعُروَة الوُثقي لَا انفِصامَ لَها وَاللهُ سَميعٌ عَليمٌ”.
مشابه اين مضمون با استفهام انکاري در آيه 99 سوره يونس آمده است:
وَ لّو شاءَ رَبُّکَ لآمَن مَن فيِ الاَرضِ کُلُّهم جَميعاً اَفَأَنتَ تُکرِةَ النّاسَ حَتّي يَکونوا مؤمنين.
در مورد مفردات آيه، چهار کلمه “اکراه”،”دين”،”رشد” و”غي” قابل بحث است.از بررسي سخن مرحوم آية الله خويي درباره آيه روشن مي شود که اکراه به معناي اين است که ديگري را به مشقت و رنجي گرفتار کنيم تا تن به انجام کاري دهد.در اينجا مراد از دين، اصول عقايد و بطور کلي جنبه هايي از دين است که در آن تعبّد راه ندارد بلکه بستگي به فهم، درک و تحقيق انسان دارد.77 رشد را در مفردات ، راغب ، نقيض غيّ معنا کرده و آن را در کاربرد لغوي جانشين هدايت دانسته است(يَستَعمِلُ اِستِعمالَ الهِدايَةِ ) 78 غيّ را گفته است:”جَهلٌ مِن اعتِقادٍ فاسِدٍ”. جهل گاهي ناشي از اين است که انسان اعتقادي ندارد، نه صالح و نه فاسد.ولي گاهي جهل از روي اعتقاد فاسد است.قسم دوم را غيّ گويند.79 ادعاي نسخ آيه که از سوي اهل سنت مطرح شده است، از سوي محققاني از آنان هم رد شده است.به علاوه نسخ در جايي است که بين منسوخ و ناسخ ادعايي، تنافي باشد؛ در اينجا ادعاي تنافي آيه با برخي از آيات جهاد شده که نادرست مي باشد.80
نفي اکراه در دين به تبيّن رشد از غيّ معلّل شده است.بر اين ادعا اين معنا متفرّع شده است که”فَمَن يَکفّر بِالطّاغوت…” پس هر که به طاغوت کفر ورزد و ايمان به خداوند آورد، به دستگيره اي محکم چنگ زده است که از هم گسيخته نمي شود(لَاانفِصامَ لَها).تفاسير نشان مي دهد که خطاب اصلي در آيه، به مؤمنان نيست که مثلاً اي مؤمنان دين خود را با اکراه به ديگران تحميل نکنيد.پس از اينکه نفي اکراه در دين مي کند، نتيجه مي گيرد که کسي که به طاغوت يعني طغيان گر، ظالم، متجاوز به حقوق ديگران کفر ورزد و در طغيان او شرک نکند و از او پيروي ننمايد، بلکه ايمان به خدا آورد، به دستگيره اي محکم متصل شده است.بنابراين نمي توان او را از جاي خود کَند و دور کرد.چه کسي تلاش مي کند مؤمن به خدا و کافر به طاغوت را از جاي خود دور کند تا خداوند بفرمايد مؤمن به عروة الوثقي چنگ زده است؟ نيست مگر طاغوت که کيفر به او همراه با ايمان به خداست.
تبيّن رشد از غيّ در اين آيه مي تواند عين همان”بيّناتي” باشد که در دو آيه قبل فرموده است:”وَ لَو شاءَ اللهُ مَا اقتَتَلَ الَّذينَ مِن بَعدِهِم مِن بَعدِ ما جاءَ تهُمُ البَيّناتُ و لکِنِ اختَلَفُوا فَمِنهُم مَن آمَنَ وَ مِنهُم مَن کَفَرَ” اقتتال ابتلايي است که پس از آمدن بيّنات مؤمنان و کافران به آن مبتلا مي شوند.81 اين کبراي کلي که اقتتال پس از اختلاف بعد از بيّنات رخ مي دهد، به دنبال قصه نبرد طالوت و جالوت آمده است.ظاهر آيه 246 اين است که اين نبرد براي باز پس گيري خانه و کاشانه و يا احقاق حق سکونت در موطن اصلي مؤمنان بوده است.جالوت حکمران ستمگري است که مؤمنان را از سرزمين خود رانده است.قتال مؤمنان که متصف به “في سبيل الله” شده است و براي باز پس گيري سرزمين است، اين را به ذهن مي آورد که جالوت ستمگر عده اي را به دليل عقيده اي خاص از سرزمين خود بيرون کرده است.اکنون اينان در راستاي دفاع از خود که در اينجا با دفاع از عقيده شان عجين شده است به جهاد پرداخته اند.بنابراين جهاد مؤمنان براي دفاع از آزادي عقيده است.
وقتي داشتن عقيده اي موجب شود ديگران ، صاحب آن عقيده را تحت فشار قرار دهند، تلاش جهاد گرانه مؤمنان براي براندازي اين فشارها چيزي جز دفاع از آزادي عقيده نيست.
دو مقوله آزادي عقيده و جهاد که در نگاه اوّل ناهمخوان مي نمايند، آنچنان لطيف در کنار هم مي آرمند که مي توان هر يک را معنا بخش ديگري دانست.بنابراين اکراه در دين، از نظر قرآن، نه تنها مذموم است بلکه يک فعل طاغوت پسندانه است.در مذمّت کفّار بايد گفت اکراه در دين بيهوده است، چه اينکه اسلام روشني بخش دل هاي صاف انساني است.به نظر نمي رسد دفاعي از اين جانانه تر و منطقي تر از آزادي عقيده شده باشد.معلوم مي شود که چرا در آيه 99 سوره يونس، وقتي براي همين مضمون پيامبر اکرم(ص) مورد خطاب قرار مي گيرد، لحن استفهام انکاري به کار برده مي شود.مي فرمايد:”… اَفَاَنتَ تُکرِهُ النَاس حَتّي يَکونوا مؤمِنينَ”.82 به طواغيت، چون در مظانّ طغيان اند، با لحني قاعده مند گفته مي شود:”لا اکراهَ في الدّينِ …” امّا به پيامبر اکرم(ص) چون در چنين مظاني نيستند، با استبعاد، مي فرمايد”آيا تو مردم را به زور وادار به ايمان مي کني؟! ” بنابراين در مورد اسلام اصلاً جاي توهم اين هم نيست که کسي بخواهد به زور ديگري را به اسلام درآورد.در آيه 22 سوره غاشيه مي فرمايد:”لَستَ عَلَيهِمِ بِمُصَيطَرِ” در حقيقت نفي توهم اکراه را از طريق نفي ريشه آن مي کند.کسي مي تواند اجبار کند که “سيطره” داشته باشد به مکره.از نفي سيطره، جاي اکراه برداشته مي شود.از مقايسه دو نحوه تحليل، يکي در سوره بقره و ديگري در سوره غاشيه، ممکن است به نتيجه ديگري هم برسيم و آن اينکه نادرستي اکراه مؤمنان بر کفر توسط کفّار معلّل بر اين است که ايمان مؤمن در شعاع تبيّن رشد از غيّ حاصل مي شود و مؤمنان را به “عُروة الوُثقي” متصل مي کند که گسيختني نيست.امّا بطلان اکراه کفّار بر اسلام توسط مؤمنان (که البته جاي توهم آن هم نيست و اصلاً صريحاً ذکر نشده است، و يا با استفهام انکاري به شدّت رد شده است) به نفي سيطره و توانايي مؤمنان و در رأس آنان پيامبر اکرم(ص) معلّل گشته است.
نتيجه گرفته مي شود که اکراه مؤمن بر کفر، گذشته از اينکه لغو است، چون “قَد تَبَيّنَ الرُّشدُ مِنَ الغيِّ …” و “لَاانفِصامَ لَها” ، پاي گذاشتن بر روي دو حق را هم به دنبال دارد:يکي استدلال و منطق و ديگري ولايت و سيطره نداشتن ديگران بر انسان .امّا اکراه کافر به ايمان، تنها پا گذاشتن روي حق دوّم را لازم دارد؛ هر چند که در اين مورد هم اگر حق استدلال و منطق را هم لحاظ کنيم، در صورت رعايت نکردن آن، روي آن نيز پا گذاشته مي شود.83 بنابراين از آنجا که دين و مذهب با روح و فکر مردم سر و کار دارد، و اساس و شالوده اش بر ايمان و يقين استوار است، خواه و ناخواه، راهي جز منطق و استدلال نمي تواند داشته باشد.84
ب:لزوم توجّه به تحقيق در اصول اساسي دين
از اصولي که لازمه راه يافتن به حقيقت در يک فضاي باز فکري شناخته مي شود، توجّه کردن به يقين و تحقيق است.در اين باره نيز مي توان آيات بسياري را آورد.در مقابل، بر پيروي نکردن از هواي نفس، ظنون و گمانهاي غير معتبر، عقايد و آراي باطل گذشتگان و… تأکيد شده است.در آيه 120 سوره بقره، در راستاي برخورد با يهود و نصارا مي فرمايد:”وَ لَن تَرضي عَنکَ اليَهودُ و لَاالنَّصاري حَتّي تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم قُل اِنَّ هُدَي الله هُوَ الهُدَي وَلَئِن اِتَّبَعتَ اَهواءَهُم بَعدَ الَِذي جاءَکَ مِنَ العِلم مالَکَ مِنَ الله مِن وَليِّ وَ لانَصيرٍ”.در آيه 108 سوره يوسف مي فرمايد:” قُل هذِهِ سَبيلي اَدعُو اِلَي الله عَلي بَصيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَني وَ سُبحانَ اللهِ وَ ما اَنَا مِنَ المُشرِکين”.در آيه 148 و149 سوره انعام مي خوانيم:”… قُل هَل عِندَکُم مِن عِلمٍ فَتُخرِجوهُ لَنا اِن تَتَّبِعونَ اِلّا الظَّنَّ وَ اِن اَنتُم اِلّا تَخرُصونَ] 148[ قُل فَلِلّهِ الحُجَّةُ البالِغَة …” در آيه 21 سوره لقمان مي فرمايد:”وَ اذا قيلَ لَهُم اتَّبِعوا ما اَنزَلَ اللهُ قالوا بَل نَتَّبِعُ ما وَجَدَنا عَلَيهِ آباءَنا اَوَلو کانَ الشَّيطانُ يَدعوهُم الي عَذابِ السَّعير” پس از اين آيه که در مذمّت پيروي کورکورانه از گذشتگان است، در مقابل، پيروي از دين خدا را چنگ زدن به”عُروة الوُثقي” مي داند؛ همان “عُروة الوُثقي اي” که در ذيل آيه” لا اِکراهَ في الدّينِ” مستمسک کساني مي دانست که به تبيّن رشد از غيّ توجّه کرده اند و در نتيجه پيروي از خدا را بر پيروي از طاغوت ترجيح داده اند.85 “وَ مَن يُسلِم وَجهَه اِلي الله وَ هُوَ مُحسِنٌ فَقَد استَمسَکَ بِالعُروةِ الوُثقي وَ اِلَي الله عاقِبَةُ الاُمور”.86

مبحث دوم:دلايل آزادي انتخاب دين در حقوق اسلام
برخي با تفاوت قائل شدن ميان قلمرو انديشه و عمل خواسته اند آزادي مطلقي در حوزه انديشه را اثبات کنند لذا در اين مبحث دلايل آزادي انتخاب دين در حقوق اسلام در دو گفتار ذکر شده ، که در گفتار اول دلايل برون ديني و در گفتار دوم دلايل درون ديني مورد بررسي قرار مي گيرند.
گفتار نخست:دلايل برون ديني
در اين گفتار دلايل برون ديني آزادي انتخاب دين در حقوق اسلام در چهار قسمت مورد بررسي قرار مي گيرند که عبارتند از:تفکيک حوزه انديشه و عمل، ارشادي بودن امر به تسليم، تساوي آزادي دين با آزمون الهي و انساني بودن گزينش و انتخاب
الف:تفکيک حوزه انديشه و عمل
در حوزه انديشه فقط مي توان نواهي و اوامر ارشادي داشت نه اوامر و نواهي مولوي.به اين معنا که راهنمايي مي کند ما با انجام مقدماتي نتايج مورد نظر را حاصل نماييم و در واقع ارشاد به حکم عقل است.اگر نواهي هم در اين محيط هست ، نواهي تنزيهي است.مثلاً در برخي از منابع ديني ما آمده است که در ذات الهي نيانديشيد که گمراه مي شويد يا از آن بالاتر، انسان نبايد به گناه فکر کند چون قصد گناه باعث تمايل به گناه مي شود.حال اگر کسي به گناه فکر کند اما مرتکب گناه نشد، مجازات به او تعلق نمي گيرد.يعني خداوند به عمل خلاف شرع، عقاب مترتب فرموده است.اما براي قصد تخيل و انديشه و حتي اراده نا صواب و نا درست عقاب پيش بيني نکرده است.اما از باب تفضل بر انديشه درست ، ثواب مترتب کرده است.اين که فرموده اند:”نية المؤمن افضل من عمله”از همين باب است.از اين رو اگر کسي فکر دزدي کند اما دزدي نکند عقاب به او تعلق نمي گيرد اما اگر نيّت کمک به ديگران کند، حتي اگر موجب کمک به ديگران هم نشود به واسطه انگيزه کمک، به او ثواب تعلق مي گيرد.در نظر اين گونه افراد، در عرصه انديشه، جرم نداريم.وقوع جرم صرفاً در حوزه بيان و عمل محدود مي شود در اين عرصه درست و نا درست داريم.بنابراين به لحاظ اينکه دين و

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید