توانايي شامل مسئول بودن است، حتي اگر شخصاً از اين رابطه سودي برده نشود.
چنين افرادي داراي وجدان اجتماعي بوده رفتارهاي آنان، به صورت پذيرش مسئوليت هاي اجتماعي جلوه گر مي شود. اين مؤلفه به توانايي انجام كاري براي ديگران يا با ديگران، پذيرش ديگران و عمل مطابق با وجدان، مرتبط مي شود. اين اشخاص داراي حساسيتي فردي اند و مي توانند ديگران را بپذيرند و استعدادهايشان را به نفع جمع و نه فقط به خاطر خودشان بكار گيرند. كساني كه فاقد اين توانايي اند ممكن است از نگرش هاي ضد اجتماعي لذت ببرند، موجب آزار ديگران شوند و از ديگران سوء استفاده كنند.

1- Self- regard
2- Self- actualization
3- Independence
4- Inter Personal skills
5- Social Responsibility

ج: توان سازگاري1
– حل مسأله2 : به معناي قدرت شناخت و تعريف مشكلات، همچنين خلق و انجام راه حل بالقوه و مؤثر مي باشد. حل مسأله ماهيتاً چند مرحله اي است و شامل توانايي انجام اين مراحل است:
– احساس وجود مشكل و داشتن كفايت و انگيزه كافي براي مقابله مؤثر با آن مي باشد.
– تعريف و تدوين مشكل تا حد امكان.
– تصميم گيري و انجام يكي از راه حل ها (بررسي دلايل موافق و مخالف هر راه حل و انتخاب بهترين مسير براي عمل).
حل مسائل با وظيفه شناسي، منظم بودن، روش مند بودن و نظام داري در دنبال كردن و رسيدن به مشكل، مربوط است.
– واقعيت آزمايي3 : توانايي ارزيابي و مطابقت ميان آنچه بطور ذهني و آنچه بطور عيني تجربه مي شود.
كه شامل تحقيق درباره شواهد عيني براي تأييد توجيه و اثبات احساسات، ادراكات و انديشه هاست. واقعيت آزمايي شامل درك موقعيت كنوني، تلاش براي فهم امور بطور صحيح و تجربه رويدادها، آنگونه كه واقعاً مي باشند، بدون خيالبافي و روياپردازي بيش از اندازه است. در اين جا تأكيد به عمل گرايي، عينيت و دقت ادراك شخص و اثبات ايده ها و انديشه هاست.
– انعطاف پذيري4 : به معناي توانايي منطبق ساختن عواطف، افكار و رفتار با موقعيت ها و شرايط دائماً در حال تغيير مي باشد. اين بعد از هوش عاطفي به توانايي كلي فرد در سازگاري با شرايط ناآشنا، غير قابل پيش بيني و پويا بر مي گردد. افراد منعطف افرادي فعال، زرنگ، هميار بوده و بدون تعصب قادر به واكنش در برابر تغيير مي باشند. اين افراد زمانيكه مشخص شود اشتباه كرده اند، قادرند ذهنيات خود را تغيير دهند.
اينها نسبت به ايده ها، جهت گيري ها، روش ها و اعمال مختلف و متفاوت، گشاده رو و صبورند.

د: مديريت استرس5
– كنترل تكانه ها6 : توانايي مقاومت يا به تأخير انداختن تكانه، سائق يا وسوسه هاي انجام عملي است. اين توانايي شامل پذيرش تكانه هاي پرخاشگرانه، خوددار بودن و كنترل خشم مي باشد.
– تحمل استرس7 : عبارت است از تحمل وقايع نامطلوب و موقعيت هاي استرس زا و ايستادگي در برابر بحران ها. از طريق سازگاري فعال و مثبت در برابر فشار. اين توانايي به معني پشت سر گذاشتن موقعيت هاي مشكل ساز، بدون از پا در آمدن است.
اين توانايي مبتني است بر:
– قابليت انتخاب روش هايي براي سازگاري با فشار( يعني چاره جو، مؤثر بودن و توانايي يافتن روش هاي مناسب و آگاهي از نحوه انجام آنها).
– به طور كلي تمايل خوشبينانه به تجارب و تغييرات جديد و تمايل به داشتن توانايي غلبه بر مشكل موجود( باور داشتن به توانايي خود در برخورد و مقابله با اين موقعيت ها).

1- Adaptability
2- Problem Solving
3- Reality Testing
4- Flexibility
5-Stress Management
6- Impulse Control
7- Stress tolerance
– احساسي كه شخص مي تواند موقعيت فشار را كنترل كند يا بر آن تأثير بگذارد ( حفظ آرامش و داشتن كنترل).

ه : عادت عمومي1
– شادماني2 : اين توانايي به معناي احساس رضايت از زندگي خويشتن و شاد كردن خود و ديگران مي باشد.
همچنين شامل رضايت از خود، خشنودي و لذت بردن از زندگي است. افراد شادمان اغلب احساس خوبي و راحتي، چه در محيط كار و چه در اوقات فراغت دارند. شخصي كه در اين عامل ضعيف است، ممكن است نشانه هاي نوعي افسردگي از قبيل نگراني، عدم اطمينان به آينده، كناره گيري اجتماعي، احساس گناه و در موارد شديدتر، افكار و رفتار خودكشي، داشته باشد.
– خوش بيني3 : توانايي نگاه به جنبه هاي روشن زندگي وحفظ نگرش مثبت حتي در مواجهه با ناملايمات يا بد اقبالي است. خوش بيني نشان دهنده اميد و رويكردي مثبت به زندگي روزمره و عكس بدبيني، كه يكي از نشانه هاي رايج افسردگي است، مي باشد( دهشيري و احمدي ،1381).

2-6- هوش فرهنگي
مفهوم هوش فرهنگي براي نخستين بار توسط ايرلي دانگ از محققان مدرسه كسب و كار لندن مطرح شد.اين دو، هوش فرهنگي را با قابليت يادگيري الگوهاي جديد در تعاملات فرهنگي و ارائه پاسخ هاي رفتاري صحيح به اين الگو ها تعريف كرده اند (ايرلي، 2003).
آنها معتقد بودند در مواجهه با موقعيت هاي فرهنگي جديد، به زحمت مي توان علائم و نشانه هاي آشنايي يافت كه بتوان از آنها در برقراري ارتباط سود جست.در اين موارد، فرد بايد با توجه به اطلاعات موجود يك چارچوب شناختي مشترك تدوين كند،حتي اگر چارچوب درك كافي از رفتارها و هنجارهاي محلي نداشته باشد. تدوين چنين چارچوبي تنها از عهده كساني بر مي آيد كه از هوش فرهنگي بالايي برخوردار باشند( عباسعلي زاده، 1386).

2-6-1- تعريف هوش فرهنگي
در رابطه با هوش فرهنگي تعريف هاي مختلفي از سوي صاحب نظران ارائه شده است كه به چند مورد اشاره مي گردد:
1- هوش فرهنگي يك قابليت فردي براي درك، تغيير و اقدام اثر بخش در موقعيت هايي تعريف شده است كه از تنوع فرهنگي برخوردارند و با آن دسته از مفاهيم مرتبط با هوش سازگار است كه هوش را بيشتر يك توانايي شناختي مي دانند(پيترسون4، 2004).
2- هوش فرهنگي، توانايي افراد براي رشد شخصي از طريق تداوم يادگيري و شناخت بهتر ميراث هاي فرهنگي، آداب و رسوم و ارزش هاي گوناگون و رفتار مؤثر با افرادي با پيشينه فرهنگي و ادراك متفاوت است.(فياضي ،1385).
3- هوش فرهنگي، سيستم ارتباط دانش و مهارت ها كه با استراتژي هاي فرهنگي پيوند خورده و به افراد اجازه مي دهد تا با جنبه هاي فرهنگي محيطي شان تطبيق پيدا كند.( توماس و همكاران5، 2008).
1- General mood
2- Happiness
3- Optimism
4- Peterson
5- Thomas et al
2-6-2- ابعاد هوش فرهنگي
ايرلي و ما سكوسكي1 هوش فرهنگي را مشتمل بر سه جزء مي دانند :
شناختي- فيزيكي و احساس- انگيزشي. به عبارت ديگر بايد هوش فرهنگي را در بدن، سر و قلب جستجو كرد. اگرچه اغلب مديران در هر سه زمينه به يك اندازه توانمند نيستند، اما هر قابليت بدون دو قابليت ديگر به طور جدي با مانع مواجه مي شود (ايرلي، ماسكوسكي، 2004).
1- عنصر شناختي(ذهن) به مهارت هاي تفكر عمومي اشاره دارد كه افراد به منظور شناخت چگونگي و چرايي فعاليت در محيط هاي جديد از آن استفاده مي كنند. اين شناخت علاوه بر عقايد و ارزش هاي افراد، روش ها و رويه هايي را كه ديگران براي انجام كار استفاده مي كنند را نيز در بر مي گيرد. براي بسياري از مردم يافتن روزنه اي به فرهنگ هاي بيگانه دشوار است، اما فردي كه از جنبه هاي ذهني و شناختي داراي هوش فرهنگي نيرومندي باشد، مفاهيم مشترك را زود پيدا مي كند. شناخت تفاوت هاي فردي ممكن است پرسيدن سؤالي درباره برانگيزاننده افراد در فرهنگ هاي گوناگون باشد. يادگيري مفاهيم فرهنگ ديگران به درك و شناخت رفتار هاي آنان كمك مي كند.
2- عنصر رواني و انگيزشي(قلب- دل) به افراد كمك مي كند در مقابل موانع پايدار باشند تا بتوانند خود را با فرهنگ ديگران سازگار سازند.اين بخش ممكن است مشكل ترين يا مبهم ترين جزء از هوش فرهنگي باشد. ورود به دنياي فرهنگ بيگانه مستلزم غلبه بر يك سري موانع خاص است. داشتن انگيزه و پشتكار و باور قوي در اين راه بسيار مؤثر است. فرهنگ ها در بسياري از موارد با همديگر متفاوت هستند. به عنوان مثال شيوه دست دادن و نشستن در ملاقات هاي كاري از كشوري به كشور ديگر تفاوت دارد. ناديده گرفتن اين تفاوت ها به مخدوش شدن ارتباطات منجر مي شود. گاهي تعامل افرادي با فرهنگ هاي متفاوت مثل نزديك شدن دو آهن ربا با قطب هاي يكسان است. بدون داشتن انگيزه كافي، هوش فرهنگي بي مفهوم است. اين عنصر توانايي همدل شدن را مد نظر قرار مي دهد. تمايل به برقراري ارتباط و استمرار در راه رسيدن به هدف، بزرگترين شكاف هاي فرهنگي را پوشش مي دهد.
3- عنصر فيزيكي و رفتاري(جسم) هوش فرهنگي به توانايي فرد براي انجام واكنش مناسب اشاره دارد. رفتار و سلوك فرد بايد نشان دهد كه به فرهنگ طرف مقابل علاقه دارد و سعي مي كند مؤلفه هاي فرهنگي آنها را بپذيرد و به آن احترام بگذارد. بسياري از تفاوت هاي فرهنگي، توسط اعمال فيزيكي قابل مشاهده و انعكاس است. شناختن و انگيزه بدون انجام يك واكنش مؤثر و مناسب ارزش خود را از دست مي دهند به همين دليل، هوش فرهنگي بايد در برگيرنده توانائي ها و مهارت هاي لازم براي نشان دادن واكنش مناسب با آن فرهنگ باشد( ايرلي و ماسكوسكي، 2004).
2-6-3- اجزاي هوش فرهنگي
براساس تقسيم بندي مركز مطالعات هوش فرهنگي، هوش فرهنگي به چهار بخش استراتژي، انگيزه،
دانش و رفتار فرهنگي تقسيم مي شود( مركز هوش فرهنگي2، 2005) .
1- دانش هوش فرهنگي: دانشي است كه بيانگر درك فرد از تشابهات و تفاوت هاي فرهنگي است و دانش عمومي و نقشه هاي ذهني و شناختي فرد از فرهنگ هاي ديگر را نشان مي دهد. اين جنبه مبتني بر شناخت سيستم هاي اقتصادي و قانوني، هنجارهاي موجود در تعاملات اجتماعي، عقايد مذهبي، ارزش هاي زيبايي شناختي و زبان فرهنگ هاي ديگر مي باشد.
2- انگيزش هوش فرهنگي: ميزان تمايل فرد به تجربه نمودن فرهنگ هاي ديگر و ارتباط با افراد مختلف در ساير فرهنگ ها را نشان مي دهد. اين انگيزه شامل ارزش دروني افراد براي تعاملات چند فرهنگي و اعتماد به نفسي است كه به فرد اجازه مي دهد كه در موقعيت هاي فرهنگي مختلف به صورتي اثر بخش عمل كند.

Earley & Mosakowfski 1-
-Cultural Intelligence Center 2005 2
3- رفتار هوش فرهنگي:اين امر قابليت فرد را در سازگاري با رفتارهاي كلامي و غير كلامي كه براي برخورد با فرهنگ هاي مختلف مناسب هستند را نشان مي دهد. رفتار هوش فرهنگي مجموعه اي از پاسخ هاي رفتاري منطقي را كه در موقعيت هاي مختلف به كار مي آيند و متناسب با يك تعامل خاص با موقعيت ويژه از قابليت اصلاح و تعديل برخوردارند را شامل مي شود.
4- استراتژي هوش فرهنگي: بدين معناست كه فرد چگونه تجربيات ميان فرهنگي را درك مي كند. اين استراتژي بيانگر فرايند هايي است كه افراد براي كسب و درك دانستن فرهنگي به كار مي برند. اين امر زماني اتفاق مي افتد كه افراد در مورد فرايند هاي فكري خود و ديگران قضاوت مي كنند. استراتژي هوش فرهنگي شامل تدوين استراتژي بيش از برخورد ميان فرهنگي، بررسي مفروضات در حين برخورد و تعديل نقشه هاي ذهني در صورت متفاوت بودن تجارب واقعي از انتظارات پيشين مي باشد. (ايرلي و پيترسون، 2004).

2-7- هوش عاطفي
مفهوم هوش عاطفي چيز جديدي نيست بلكه استفاده از اين اصطلاح در نوع خود جديد مي باشد. شايد ارسطو اولين كسي باشد كه به اهميت احساسات در تعاملات انساني توجه نمود. ارسطو مي گويد: عصباني شدن آسان است، همه مي توانند عصباني شوند، اما عصباني شدن در مقابل شخص صحيح، به ميزان صحيح، در زمان صحيح، به دليل صحيح و طريق صحيح آسان نيست ( گولمن، 1382). در سال 1982 يك دانشجوي مقطع دكتري در رشته هنر در يكي از دانشگاه هاي آمريكا پايان نامه اي را

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید